نظریه چیست و چرا به آن نیاز داریم؟
کرل نظریه را تصویر کامل واقعیت نمیداند؛ نظریه وسیلهای برای نظمدادن فکری به واقعیت پیچیده است. هر نظریه بعضی عناصر را برجسته و بعضی عناصر را کمرنگ میکند.
چهار پرسش بنیادی عبارتاند از: جهان سیاسی چگونه باید باشد؟ چگونه میتوان آن را شناخت؟ جهان واقعاً چگونه سازمان یافته است؟ و عمل سیاسی را چگونه باید توجیه یا ارزیابی کرد؟
در متن میان نظریههای تجربی، نظریههای حوزهای و کلاننظریهها تمایز گذاشته میشود. کلاننظریهها درباره بازیگران اصلی، منافع، ساختار محیط، علل حرکت سیاست جهانی و امکان تغییر اختلاف دارند.
رئالیسم کلاسیک و نئورئالیسم
رئالیسم کلاسیک با مورگنتاو قدرتطلبی را به طبیعت انسان و animus dominandi پیوند میدهد. دولتها در محیطی رقابتی عمل میکنند، اما سیاست خردمندانه، اعتدال و دیپلماسی همچنان اهمیت دارند.
نئورئالیسم والتز توضیح را از طبیعت انسان به ساختار نظام منتقل میکند: آنارشی، نبود قدرت مرکزی، خودیاری، عدمقطعیت نسبت به نیت دیگران، معضل امنیتی و توزیع توانمندیها.
در نوع دفاعی، دولتها موقعیت و امنیت کافی میخواهند و به سود نسبی حساساند. در نوع تهاجمی میرشایمر، محیط نامطمئن دولتها را به بیشینهسازی قدرت سوق میدهد. استفن والت نیز «ادراک تهدید» را میان قدرت و موازنه وارد میکند.
لیبرالیسم
لیبرالیسم دولت را یک واحد کاملاً یکپارچه نمیبیند. ترجیحات سیاست خارجی از جامعه، گروههای ذینفع، اکثریتهای سیاسی و ساختار داخلی وارد دولت میشوند.
در نظریه صلح دموکراتیک، مشارکت، پاسخگویی و تحمل هزینه جنگ میتواند جنگطلبی را مهار کند. با این حال، کرل بر تناقضها تأکید دارد: دموکراسیها علیه رژیمهای غیردموکراتیک جنگیدهاند، با دیکتاتوریها همکاری کردهاند و سابقه استعمار و خشونت نیز دارند.
بنابراین صلح دموکراتیک یک خودکارِ تضمینشده نیست؛ صلح باید در داخل و خارج فعالانه ساخته و محافظت شود.
نهادگرایی، رژیمها و حکمرانی جهانی
نهادگرایی میپذیرد که نظام فاقد حکومت جهانی است، اما نتیجه نمیگیرد که دولتها همیشه در وضعیت جنگ همه علیه همهاند. تکرار تعامل، اطلاعات، کنترل، قواعد و هزینه نقض تعهدات میتواند همکاری را ممکن کند.
رژیمها از اصول، هنجارها، قواعد و رویهها تشکیل میشوند. مکتب انگلیسی علاوه بر محاسبه منفعت، از جامعه بینالمللی، نهادهای اولیه مانند حاکمیت و دیپلماسی، و امکان شکلگیری همبستگی سخن میگوید.
حکمرانی جهانی یعنی اداره مسائل جهانی بدون دولت جهانی؛ شبکهای از دولتها، سازمانها، شرکتها، سازمانهای غیردولتی و جامعه مدنی، با مشکل دائمی مشروعیت، نابرابری قدرت و ظرفیت اجرایی محدود.
سازهانگاری اجتماعی
سازهانگاری رابطه متقابل کنشگر و ساختار را برجسته میکند. ساختارها طبیعی و ثابت نیستند؛ در تعامل و ارتباط بازتولید میشوند، اما پس از تثبیت میتوانند بسیار مقاوم باشند.
ایدهها، هنجارها و هویتها منافع را شکل میدهند. دولتها فقط منافع ازپیشدادهشده ندارند؛ آنها در فرایند اجتماعی میآموزند چه کسی هستند، چه چیزی تهدید است و چه رفتاری مناسب محسوب میشود.
نمونههای متن شامل تغییر سیاست آلمان در قبال شرق، بازتعریف بحران موشکی کوبا و امکان یادگیری سیاسی است؛ با این هشدار که یادگیری همیشه مترقی نیست و ایدههای خطرناک نیز میتوانند واقعیت را بسازند.
پسساختارگرایی
پسساختارگرایی بر نقش زبان، گفتمان، دستهبندی و تولید دانش در ساختن واقعیت سیاسی تمرکز دارد. تهدید، امنیت، «ما» و «دیگری» صرفاً توصیفهای بیطرف نیستند؛ در گفتمان تولید و تثبیت میشوند.
تحلیل گفتمان میپرسد چه مفاهیمی بدیهی جلوه داده شدهاند، چه صداهایی حذف شدهاند و چگونه یک روایت خاص امکان سیاستهای معینی را فراهم میکند.
فمینیسم
فمینیسم روابط جنسیتی را بخشی از ساختار سیاست جهانی میداند. تقسیم کار، مالکیت، بازنمایی زنانگی و مردانگی، قدرت و خشونت همگی در مفهوم gender وارد میشوند.
سیاست بینالملل سنتی غالباً بر دولتمردان، دیپلماتها، ارتش و تجارت رسمی تمرکز کرده و کار مراقبتی، نیروی کار ارزان زنان، خشونت جنسی، قاچاق و اقتصاد پیرامون پایگاههای نظامی را نامرئی کرده است.
متن همچنین از سادهسازی «زنان صلحطلب و مردان خشونتطلب» فاصله میگیرد؛ مسئله اصلی ساختارها، نقشها و نابرابریهای جنسیتی است.
پسااستعمارگرایی
پسااستعمارگرایی نشان میدهد که نظم جهانی، دانش دانشگاهی و مفاهیم تمدن، توسعه و امنیت تحت تأثیر تاریخ استعمار شکل گرفتهاند.
این رویکرد میپرسد چه کسی حق تعریف جهان را داشته، چگونه «دیگری» شرقی یا جنوبی ساخته شده و چرا سلسلهمراتب امپراتوری و نابرابری شمال–جنوب در نظریههای دولتمحور کمرنگ میشوند.
مارکسیسم و نظریه انتقادی
مارکسیسم و رویکردهای نئومارکسیستی ساختار سرمایهداری، طبقه، نابرابری، امپریالیسم، مالیشدن و رابطه دولت با بازار جهانی را در مرکز قرار میدهند.
استریک از شکاف میان «مردم بازار» و «مردم دولت» و محدودشدن دموکراسی توسط سرمایه جهانی سخن میگوید. پیکتی افزایش نابرابری و نیاز به اصلاح رادیکال مالکیت، مالیات و مشارکت را بررسی میکند.
در گرامشی و کاکس، هژمونی فقط زور نیست؛ رهبری سیاسی، فرهنگی و اخلاقی با ساخت رضایت و «بلوک تاریخی» شکل میگیرد. نظریه انتقادی همچنین میپرسد نظم موجود به نفع چه کسانی است و چگونه میتوان آن را تغییر داد.
کاربرد نظریهها در جنگ روسیه علیه اوکراین
بخش دوم متن کرل یک رویداد واحد را از چند زاویه بررسی میکند. رئالیسم بر موازنه، گسترش ناتو، امنیت و ادراک تهدید تمرکز میکند؛ اما برای توضیح تصمیمهای خاص، ملیگرایی و ایدئولوژی بهتنهایی کافی نیست.
لیبرالیسم به ساختار رژیم، ترجیحات داخلی و روابط دموکراسی و اقتدارگرایی نگاه میکند. سازهانگاری هویت، روایت تاریخی، بازتعریف روسیه و اوکراین و یادگیری یا بازگشت به «تفکر قدیمی» را بررسی میکند.
رویکردهای مارکسیستی، پسااستعماری، فمینیستی و روانشناسی سیاسی نیز به اقتصاد، امپراتوری، جنسیت، رهبری، خطاهای ادراکی و پویایی گروهی توجه میکنند. هدف متن نشاندادن ضرورت چندچشمیبودن تحلیل است.